....من زمین را دوست دارم
شعرها و یادداشت های محمدعلی احمدنژاد
ای کاش فرهنگ مهربانی در برج های آپارتمانی سر به فلک کشیده مثل فرهنگ آپارتمان نشینی جا ی می افتاد و ای کاش صداقت به جای اسکناس در حساب رسی های بانکی مورد محاسبه قرار می گرفت دروغ حتی در رویاهای مردم هم جایی نداشت ای کاش معیار سنجش سود و زیان برای ما انبوه اسکناس های هزار تومانی نبود و ما به جای گوش دادن به صدای ضربات مداوم بر دکمه های ماشین حساب های دیجیتالی کمی به صدای تپش قلبهای عاشق گوش می سپردیم ثبت معاملاتمان چقدر با خدا بوده؟ و چقدر سود کرده ایم و چقدر زیان... ای کا ش زندگی را با تبسم بیمه می کردیم بی هیچ پرداخت پول و پر کردن فرمی مبادا سرمایه ما از بین برود در میان این همه های و هوی کاغذی درآمدهایمان بر چه مبنایی است؟؟... استوار بر آزردن دلی بی پناه یا نیرنگ و فریب انسانها نه !! اینگونه نفس کشیدن برای من سخت است انگار در این هجوم کاغذی اعداد وجودم به انتهای بودن رسیده است!!!!..... شاعران را چه به سیاست؟؟؟ راست گفتی تو . اما نه در این مورد شعر زیر جالب بود به خاطر این که روزگار خیلی لاکردار و نامرد شده خجالتم نمی کشه اما بالاخره یه کلمه حرف حساب رو که باید زد به همین خاطر هم این شعر و زدم اینجا که بگم شاعران را سر شوریده به پیکر عجب است!!!!!! البته نگفتم؟؟ بابا ماهم بچه بسیجییم ها....
داد میزنه این روزا، توی خیابون، فِری بسیجیه واقعی، همت بود و باکری *** بسیجیه واقعی،اونه که مرده باشه! زنده اگر بمونه، باید تو خونه باشه! *** یاد من نمونده، خاطره ی زیادی ز همت و باکری، به غیره کلیاتی *** یاد ندارم که همت، مسجد سوزونده باشه نماز جمعه ها شو، اونجوری خونده باشه *** میشه مگر باکری هیئت ندیده باشه به شهر و خونه هامون آتیش کشیده باشه *** یقین دارم باکری، بچه مسلمون بوده پرچم ایران ما، براش مثه جون بوده *** نه مثل سبزیه آش! بیاد میون میدون تا که بهش بخندن کوچیک و پیر و جوون *** برای دفع دشمن، باکری داده خونش نه در ره بی بی سی، حذر کنه ز جونش *** غصه نخور بسیجی، اینم یه جور جهاده موندنه تو راه حق، نه آسونه نه ساده *** یادم میاد یه روزی، به وقت انتخابات قِر میومد یه بانو، با کلی افتضاحات *** رو پرچمه تو دستش، اسم پیامبر هم بود چیکار میکرد اون اگر،برادر همتم بود؟ *** غربتمون رو امروز، باکری ها میدونن که سبزیا میرقصن تو شهرمون، میخونن *** همون جماعتی که، شکسته پشت همت داد میزنه: حمایت، بسیجیه باغیرت! *** بسیجیه باغیرت،جون کف دستش گذاشت مثل داداش کبیری، ما همه رو جاگذاشت *** وقتی گلی و پری، با هم میرن خیابون حرمت خون همت، فنا میشه چه آسون *** غصه نخور بسیجی، اینم یه جور جهاده موندنه تو راه حق، نه آسونه نه ساده *** تا حامیه بعضیا، اون رجویه نازه خیال نکن باکری، با سبزیا میسازه *** منافقا همیشه، ریگ توی کفششونه بسیجیه باغیرت، دشمن جونشونه *** میترسن اینکه امروز، بسیجیا بیدارن تا ترسشون بریزه، شرط و شروط میذارن *** خیلی باحالن ولی، خیالشون چه خامه زندگیه بسیجی، خودش یه جور پیامه *** حب ولایت اما، تو قلبمون میمونه چشم حسود کور بشه، که قلبامون جوونه *** یه وقت باید بجنگی، تو جبهه ها تو میدون یه وقتی هم که جبهه، میشه همین خیابون *** غصه نخور بسیجی، اینم یه جور جهاده موندنه تو راه حق، نه آسونه نه ساده بابا نان داد. امروز سر سفره گفتم :"آب"! بابا نان داد. اصلاً از اول ابتدایی همین در گوشم بود؛آب بابا نان داد. بابا ؛ نان در گلویم گیر کرده،آب! بابا نان می دهد نان می دهد نان می دهد. اصلاً به فکر نیست که دارم خفه می شوم. حالا که اینطور است از فردا دیگر نمی گویم آب! پارچ آب را برمی دارم و تا ته سر می کشم. حتی یوسف هم چنین خوابی را نشنیده بود برای تعبیر وقتی که گفتند هفت فرشته را دریدند هفت ابلیس! گویی که هفت سال نه، هفتاد سال بیشتر قحطی عشق آمد در این وادی جنون ولی هیچکس یوسف را از چاه بیرون نکشید تا او تعبیر کند این کابوس شوم را نفس در سینه ام حبس شده بود و به انتهای خفگی رسیده بودم.شلاق دستان پرستار که بر تنم نشست از درد فریاد کشیدم و گریه کردم. صورتهای گُنده ای را روبرویم می دیدم که قبلاً آنها را حتی یک بار هم ندیده بودم.موجوداتی با صورت های بزرگ و انگشتانی زبر که صورت نرم مرا می خراشیدند و بعدها فهمیدم که اسم آنها آدم است. ترسیدم. از همه آنهایی که نمی شناختمشان.لبهای کلفت زنی که خم شد تا من را ببوسد وحشت زده ام کرد.همه آن هیکل ها و سرها و صورت ها مرا می هراساند. اکنون یک ساله ام! وقتی گرسنه می شوم گریه می کنم. وقتی می خواهم پوشاکم را عوض کنند گریه می کنم.وقتی چیزی می خواهم گریه می کنم،وقتی هم که می ترسم گریه می کنم. و اکنون ده ساله شده ام! ده ساله شدن کار سختی است.چون ده سال است که می ترسم؛ ولی ترسیدن ازده ساله شدن سخت تر است.سخت ترین ترسیدن وقتی بود که بابا سر مامان داد کشید و او هم گریه کرد،چون ترسید.من هم گریه کردم چون من هم ترسیدم. خیلی دوست داشتم بزرگ شوم و بیست سالگی به بالا را تجربه کنم. و الان بیست ساله ام؛ میگویند که بیست ساله ام!ولی انگار غم هزار سال در قلب من است. حالا دیگر وقتی گرسنه می شوم گریه نمی کنم.دیگر هیچ یک از آن صورتهای زشت و ضمخت مرا نمی ترساند.دیگر کسی جرأت ندارد صورت البته زبر مرا بخراشد.دیگر بابا سر مامان نمی تواند داد بکشد،چون وقتی مامان با صورت کبود به خانه پدر بزرگ رفت،پدر بزرگ طلاق مامان را از بابا گرفت و من را سپردند دست بابا.حالا بابا سر من داد می کشد،اما من اصلاً نمی ترسم و چون نمی ترسم گریه هم نمی کنم. حالا دیگر برعکس،وقتی گریه می کنم می ترسم.بر سر خودم داد میکشم که هی... تو ...!!! ساکت!حق نداری گریه کنی و حتی چشمهایت خیس شود.یادم نمی آید آخرین بغضم را کی فرو خوردم. یکبار که دور از چشم بابا به دکتر رفتم،آقای دکتر گفت دچار سو ء هاضمه شده ام. قلبم هم دچار مشکل شده و دهلیز راست آن بزودی به یک حالت انفجار دچار خواهد شد و از بین خواهد رفت.متأسفم... شما تا سی سالگی بیشتر دوام نخواهید آورد و بعد ... خندیدم!خندیدم و باز هم خندیدم! زیر لب فاتحه خواندم و با خود گفتم: به قول قیصر چه زود دیر شد!!! وقتی که بیایی بهار در دستهای توست و آسمان زمزمه عشق بر لب دارد دل تا بلندای مناره های محبت همچون کبوتری سپید بال می گشاید فضای آسمان لطیف و من پر از نوای با تو بودن انگار نگاه نرگس و یاس جور دیگری ست بلبل ترانه هستی می سراید دیگر زمین به خود نمی لرزد و هق هق و تکان شانه هایش خانه های آجری را نمی لرزاند با تو انگار جهان رنگ می بازد از سکوت سرد خستگی و تبسمت بهار را به ارمغان می آورد و تپش قلب ستاره ها به یاد توست من پشت پنجره زمان ایستاده ام و خیره ام به جاده که شاید چشمهایم با اولین نگاه آسمانی شود و قلبم بهاری و سبز با هر تپش آمدن تو را به نظاره می نشیند و من میدانم که بهار در دستهای توست...
| :قالبساز: :بهاربیست: |

